آرامش درون

توكل و اميد دو بال براي پرواز زندگي به سوي آرامش هستند


آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم

 

آرام باش عشق من ...

تو تا ابد در قلبمی ...

تو همه ی وجودمی ...

 بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ...

جایی که برایت سرچشمه آرامش است...


آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت...

بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو

  و ...

قلب مهربانت


خیره به چشمان تو ...

پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو ...


دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از

  

  گرمای دستان لطیف تو ...


محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ...

 همین آغوش مهربانت ...

قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ...

 هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است ...


آرامم ،

میدانم اینک کجا هستم

همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم

همانجایی که انتظارش را میکشیدم

و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود ....


در آغوش عشق

 بی خیال همه چیز ،

 نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام

تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ،

دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود


گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی

 آغوش پاکت

عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ،

عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ،

عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند

 هیچگاه


خیلی آرامم

و خداوند یکتایم را بی نهایت سپاس می‌گویم برای

 

این آرامش زیبا ...

   

تقدیم به بهترین و زیباترین نعمت زندگیم ...





نویسنده : معبودی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤




من خود را از روی تعداد موانعی که در مسیرم قرار گفته است معنی نمی کنم؛

من خود را از شجاعتی که پیدا کرده ام تا هدفهای تازه ام را با جدیت دنبال کنم

 معنی میکنم...

 

من خود را از روی تعداد ناامیدی هایی که با آنها موجه شده ام معنی نمی کنم؛

من خود را از روی بخشش و ایمانی که برای آغاز دوباره پیدا کرده ام معنی می کنم...

 

من خود را از روی اینکه یک رابطه چقدر بطول انجامیده است معنی نمی کنم؛

من خود را از مقداری که تا کنون عشق ورزیده ام و خواهم ورزید معنی میکنم...

 

من خود را از روی دفعاتی که زمین خورده ام معنی نمی کنم؛

من خود را از روی دفعاتی که روی پای خود ایستاده ام و مبارزه کرده ام معنی می کنم...

 

من درد خود نیستم...

من گذشته ام نیستم...

من آنی هستم که از آتش برخواسته است...





نویسنده : معبودی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠




    ماه من غصه چرا ...؟

         آسمان را بنگر

     که هنوز، بعد صدها شب و روز

     مثل آن روز نخست ...

     گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد ...

 

 یا زمینی را که دلش از سردی شب‌های خزان

 نه شکست، نه گرفت ...

 بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ...

 و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید،‌زیر پاهامان ریخت ...

 تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ...

 

 

 

 ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخن‌ها  گفتن‌

 کار آن‌هایی نیست که خدا را دارند...        

 ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید،‌

 یا دل شیشه‌ای‌ات از لب پنجره عشق ،‌

 زمین خورد و شکست...

 با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دله خود ...

 

 

                               خدا هست

                خدا هست هنوز ...

 

 او همانیست که در تارترین لحظه‌ی شب راه نورانی امید نشانم می‌داد.

 او همانیست که هر لحظه دلش می‌خواهد همه زندگیم،

 غرق شادی باشد و یادت باشد،

 پشت هر کوه بلند، سبزه‌زاری است

 پر از یاد خدا و در آن باز کسی می‌خواند که:

 

 

             خدا هست

                                   خدا هست

                                                          خدا هست هنوز......

 

کاری زیبا از گروه هشت بهشت





نویسنده : معبودی ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۳




خدای مهربان؛

بودنت در لحظه‌ لحظه‌های زندگی، دلگرمی بزرگی است که مرا به ادامه این

راه پر پیچ و خم تشویق می‌کند.

بارالها؛

قدرت بی پایان دستانم را مدیون تو هستم و یقین دارم دستان من را در پناه

وجود قدرتمند خود توان بخشیده‌ای.

پروردگارا؛

سوی چشمانم را مدیون مهر بی پایان تو هستم که به من قدرت دیدن از

دریچه‌ای به این کوچکی را داده‌ای

آفریدگار بخشنده؛ سپاس از توانی‌ که به پاهایم بخشیده‌ای تا در گذر از

مسیرهای دشوار زندگی،یار همیشگی‌ام

خداوندا ...

از این که همیشه و همه جا همراه من هستی و وجودم را در غرق در مهر بی

پایانت میکنی، سپاسگذارم .

خودم را به تو می‌سپارم و با باور‌های عمیق به این قدرت لایتناهی درونم را

 آرامش می‌بخشم ...

http://movafaghiat.com





نویسنده : معبودی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠




 

   زبانم لال است؛ لال ِلال ِلال!!!

    خدایا؟!

در انحنای بندگیت خود را در پست ترین دره های معنویت یافتم!


انگار تو را نمی فهمم!


هستی، و من چه ساده یاد تو را در لحظه های مبهم حیات گم می کنم. لحظه

 

بودنت را کتمان می کنم تا زیر بار گناه های پیاپی بی هوش نشوم و فراموشم

می شود که این کتمان، عین بی هوشی ست... .

روزهاست با آنکه می دانم هستی، دست در گریبان گناه انداخته ام و دلایلی

معکوس را توجیه می نامم برای آسودگی خاطرم!


روزهاست خود را آزاد می نامم و آزاده، با آنکه می دانم سر بر سینه ی اسارت

گذاشته ام!

پناهم بخش!

تنهایم... تنهای بی تو!

روزهاست دست تنهایی را می بوسم و لحظه های پر از تشویش او را در

آغوش می کشم و می بویم... .

می دانم هستی، این منم که نیستم!

پشت نقاب تاریک تنهایی دلم را قاب کرده ام تا چیزی باشد برای دوستی! تو در

دلم هستی، از قاب دلم برایم از بودنت می گویی، می گویی که هستم با تو،

تویی که نیستی، تویی که مرا بین هجوم رخدادها گم کرده ای!

و زمانی می خوانمت که تنهایی با گوشت و خونم عجین است! پرم از اشک و

گلایه!

دستم از دوستی ها خالی ست!


آن وقت زیر گوشم می خوانی:

«هنگامه ی تنهاییت، در لحظات اندوهت، آن هنگام که می خواهی به یادت

بیاورند در امتداد لحظه های بی کسی، بخوان مرا، بخوان مرا که آغوشم برای

حضورت باز است... می پذیرمت حتی با دامانی پر گناه، شیرینی توبه ات را هم

به جانت می چشانم، آن وقت تو هستی و من، آن وقت تو هستی و همه چیز،

تو هستی و همه کس، تو هستی و دنیایی، تو هستی و آفریننده ات!

و وقتی که با او هستی، همه چیز نیز از آن توست! تو را برای خودم برگزیدم!

 

 

 


می گویم:"اهدنا الصراط المستقیم"... .آن وقت دستم را می گیری. به گام هایم

 

جان می بخشی! 

 


آن زمان من پر از آرایه‌ام!

پرم از بودن؛ که بود و نبودم تو می شوی و بودنم با بود تو معنا می پذیرد!

من می مانم و تو!

تنهایی...!

 

 

برگرفته از مقاله‌ای در کلوب امام رضا : باشگاه کاربران تبیان ، ارسالی سرو سهی




 

 





نویسنده : معبودی ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩




     وقتی دلت می گیرد...      

       

 

                      وقتی عصاره وجودت تاب ماندن ندارد...       

       

           دل شکسته وقتی قلبت میخواهد سینه ات را بگشاید و رها شود

     وقتی شیرینی زبانت...

                               مجالی برای گفتن می خواهد

                                                

                            وقتی فروغ نگاهت لحظه ای دیدن می خواهد

                                                      

     تو چه می کنی؟؟؟؟

 

آنگاه است که یک مامن و پناه داری !!!!! ....

.

.

.

.

 

          چه جایی بهتر از آغوش گرم خدا       

     





نویسنده : معبودی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤




دستانم بالا نمی آیند؛ 

            برای دعا ...

                                   این صدای نحیف و پژمرده!...

                                                                            از گلوگاه در نمی آید...

از دو چشم سوال می پرسم

که چرا  اشک در نمی آید؟

او به طعنه جواب خواهد داد :

آخر این چاه خشکیده است... سر خود را به زیر انداز

سر خود را به حکم محکومی می تکانم ...

به زیر اندازم ...

حال که خوب فهمیدم چه بلایی بر سر دلم آمده؛ اشک ریزان به راه اندازم ...

اشک فرصت نمیدهد این بار ،

تا که صحبت کنم با او ...

با خدایی که خوب میداند؛

علت درد دستانم ... علت زخم حنجره ام  و

علت خشکسالی چشمانم!!...





نویسنده : معبودی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٤




و قسم به دل که خداوند والامقام دل انسان را چه عاشقانه و عارفانه افرید

و سلام خدا بر زیبا زمانی که دلی گرفته

با الله اکبر گویان بر عرش الهی لرزه می افکند

و گویا عرشیان بر خود پرسند که بر زمینیان چه گذرد که گه به گه

استوار حرم الهی این گونه به لرزه می افتد

 پاسخ اید که

 بدانید ای عرشیان این است جایگاهی که خداوند نام نهاد که درون

اشرف مخلوقات خود به ارامی جای گرفت که یکباره عالمیان را

به لرزه می افریند.

پس این است حرم امن الهی و این است دله انسان 

 

SMELL OF RAIN





نویسنده : معبودی ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤